دنیای قشنگ یاسی


بابایی + مامانی + یاسی = دنیای قشنگ ما

فروشنده ای که شبیه مرتضی پاشایی بود

سلام

من امروز با عمه بزرگه و عمه کوچیکه و دختر عمه م (20ساله هست) رفته بودیم بازار لباس مجلسی بزرگ تهران .

ما از کرج سوار مترو شدیم و به سمت تهران حرکت کردیم.

وقتی وارد پاساژ شدیم دور تا دور را نگاه کردیم تا برای دختر عمه م(پریسا) لباس بخریم چون آخرای تیر عروسی دختر عموی پریسا (یعنی دختر دایی مامانم اسما) هست و به خاطر همین رفتیم تهران .

آن پاساژ چهار طفقه بود و اسانسور داشت .

ما وقتی طبقه ی اول رو دیدیم همه ی لباس ها قشنگ بودن ولی اندازه ی پریسا  داشتن یا تنگ بود یا بسیار لختی و پریسا زیاد لباس های لختی رادوست ندارد.

چند دقیقه ی بعد با آسانسور وارد طبقه ی  دوم شدیم به یک مغازه ای رسیدیم که بالاش نوشته شده بود (تک پوش) من بی آن که به فروشنده نگاه کنم سلام کردم و همه مون وارد آن مغازه شدیم من داشتم به لباس ها نگاه می کردم و ناگهان دختر عمه م رو به من کرد و گفت یاس فروشنده رو نگاه کن.

من نگاهی به فروشنده کردم و بی اختیار در چشمان اشک جمع شد ولی سعی کردم که اشکم از چشمام جاری نشودتا کی نفهمد.

پریسا یکی از لباس هارا پسندید و به اتاق پرو حرکت کرد و عمه کوچیکه هم با او وارد اتاق پرو شد تا به پریسا کمک کند تا لباسش را بپوشد عمه بزرگه م( مادر پریسا) داشت به لباس های دیگر که درون مغازه بود نگاه می کرد من طوری به فروشنده نگاه می کردم که انگار اورا می شناسم.

کلاه آفتابی گذاشته بود و مثل مرتضی سرطان داشت مداد ابرو کشیده بود و عینکش هم دقیقا شبیه عینک مرتضی بود.چشمان و بینی و لبش هم شبیه مرتضی بودو در همان لحظه بغض ام گرفت و به عمه ام گفتم: عمه من میرم بیرون مغازه تا بعضی از لباس هارا تماشا کنم. عمه م سر تکان داد گغت: باشه عزیزم برو ولی زیاد دور نشو از اینجا من هم گفتم باشه.

من وقتی به بیرون از آن مغازه رفتم بغض ام ترکید و بدون آن که کسی مرا ببیند گریه کردم قبل از اینکه عمه اینا و پریسا بیان بیرون اشک های خودم را پاک کردم.

 

 انگار خود مرتضی پاشایی جلوم نشسته بود . فکر کنم همسن مرتضی بود. 

 

خیلی برام جالب بود  الان دو سال از فوت مرتضی می گذره و من توی این دوسال کسایینبودن که زیاد به مرتضی شباهت داشته باشند ولی وقتی امروز آن فروشنده را دیدم خیلی تعجب کرده بودم دقیقا مثل مرتضی اندامش لاغر بود و همانطوری راه می رفت و من چون احساس کردم که مرتضی جلوم نشسته گریه کردم شاید این باورد کردنی نیست ولی هرکی دوست داره می تونه باور کنه من هیچ وقت از خودم قصه در نمیارم و این کاملا حقیقت دارد .

 

امیدوارم مرا درک کرده باشید.

روح مرتضی پاشایی شاد  دوستت دارم امپراطور من.

 

همتون رو دوست دارم.

   + یاس - ٧:٤٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ تیر ۱۳٩٥

شعری که از خودم در اوردم

از دست تو من جوجه خروسم                                     قدقد بکنی لبتو می بوسم

   + یاس - ٤:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤

مامانمو سوپرایز می خواستیم بکنیم

مامانم( آوا ) رفت تهران بخاطر کارش منو بابام ( محمد ) تنها هستیم خونه وغذا خودمون درست می کنیم.

منو بابام چهارشنبه ( هفته ی قبل) گفتیم که بریم پیش مادرم تهران .بعد من گفتم که بابایی بزار مامانی خبردار نشه تا ما بریم مامانی رو سوپرایز کنیم.

بابام بعد از ظهر رفت ماشین رو درست کرد . تا فردا بریم تهران.من هم تو این ساعت که بابام رفت ماشین رو درست کنه رفتم به مادرجونم( مامان پدرم ) زنگ زدم تا بهش بگم منو بابام فردا میایم تهران می خواشستم بگم تا به مامانی نگی ، چون می خوایم سوپرایزش کنیم مادرجنم گفت باشه من چیزی نمیگم.

بعد زنگ زدم به عمه سعیده( عمه بزرگه) همین موضوع رو بهش گفتم و یک چیز دیگه هم به عمه م گفتم این بود که به پارسا(پسر عمه ی من و پسردایی مامانم) نگه که ما می خوایم بریم اون جا چون پارسا همه چی رو لو میده.

خلاصه فردا صبح ساعت 3:30 راه افتادیم ساعت 7:5 اونجا بودیم . رفتیم خونه ی مادرجونم . به بابایی گفتم که ماشین رو ببره کوچه ی بغلی تا مامانی اومد نفهمه که ما اومدیم بزار سوپرایز بشه.

مادر جونم گفت که یاس مامانت فکر می کنه که ماشین همسایه هست زیاد اهمیت نمیده به ماشین. من گفتم ماشین ما خیلی ضایع هست گفت نه ضایع نیست. خلاصه من هم قبول کردم عمه حمیده( عمه کوچیکه) ساعت 1:5 اومد خونه اون می دونست ما اومدیم یعنی همه می دونستند فقط مامانم نمی دونست .بعد همه خوابیدن فقط منو عمه حمیدی نخوابیدیم . ساعت 4:15 مامانم اومد خونه بابام رو صدا زدم تا بیاد توی اتاق خواب . مامانم سلام علیک کرد و اومد توی اون اتاقی که ما بودیم اومد و گفت سلاااااااام منو بووس کرد بعد گفت که من ماشینتونو دیدم و فهمیدم که شما اومدین من هم ناراحت شدم .غرغر زدم که بابایی چرا ماشین رو نبوردی تو اون کوچه بغلی اه اه اه اه اه اه.

   + یاس - ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤

دو وبلاگ

سلام من برای خودم یک وبلاگ دیگه هم درست کردم هرکی دوست داره بیاد اون یکی وبلاگم هرکی دوست داره اون یکی وبلاگم بیاد برای من نظر بزاره تا بیام توی وبلاگش ادرس وبلاگمو به صورت نظر خصوصی براش بفرستم.                                                                                                                                                                                      با تشکر از شما                                                                                                                              ضمنا این وبلاگم سرجاش هست ولی حالا شما تصمیم بگیری.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   + یاس - ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳

فصل امتحان

 

سلام 

این روزها همه به فکر امتحان هستند . منم همینطور . آخرین امتحانم در روز شنبه 20 دی ماه است و بعد از آن می توانم خوش بگذرانم و برای شما مطالب جدیدی بگذارم . راستی ! آخره هفته جشن عقد دختر دایی مامانم [دختر عموی قاصدک جون] است و منم خوشحالم که به جشن می رویم . 

+ برای داداش احسانم : داداش احسان اینترنت خونه ی عمه قاصدک همچنان قطع ِ و به من گفت تا به شما بگم از دستش ناراحت نباشی که نمیتونه به وبلاگت بیاد . بامن حرف نزن

   + یاس - ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳

عاشق

شاید به نظر برسد که عاشق نیستم

شاید به نظر برسد که نمی توانم عاشق باشم

شاید به نظربرسد که حتی نمی خواهم عاشق باشم

ولی نه در برابر عشقی مانند عشق من به تو

که تا آخرین لحظه عمر آن را در قلبم نگاه خواهم داشت

 

عشق او شعله ای کوچک ولی جاودان است، و در پی عشقی حقیقی است.

   + یاس - ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۳

فرنی موزی

سلام . اینم هنر من " فرنی موزی " 

طرز تهیه : 

شیر 2 لیوان 

موز له شده 2 عدد 

آرد برنج 2 قاشق غذاخوری 

شکر 3 قاشق غذاخوری 

دارچین و موز تکه شده  برای تزئین ( مقداری) 

آرد برنج را به همراه شکر در شیر سرد حل میکنیم و روی شعله ی کم گاز میگذاریم و مدام هم میزنیم تا کم کم سفت شود . وقتی فرنی آماده شد شعله را خاموش میکنیم و سپس موز له شده را درونش میریزیم و هم میزنیم . بعد از مخلوط شدن دسر را درون  ظرف ریخته و وقتی سرد شد با دارچین و موز حلقه شده تزئین کرده و به مدت 3 ساعت درون یخچال قرار میدهیم . 

   + یاس - ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳

دو پیازه

اینم دو پیازه :) هنر من . 

سیب زمینی پخته شده 

پیاز نگینی تفت داده شده تا حدی که طلایی شود 

کمی نعناخ خشک

کره بمقدار لازم 

سیب زمینی را بعد از پخته شدن له میکنیم و پیاز تفت داده شده با نعناع خشک مخلوط میکنیم و کمی که نعناع تفت داده شد سیب زمینی را به همراه کره به ان اضافه میکنیم و کمی هم میزنیم تا مواد به خوبی با هم مخلوط شوند . 

   + یاس - ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳

ما رفتیم به سمت کرج

سلام به همگی

منو باباو مامانم سه شنبه ساعت پنج  به سمت کرج حرکت کردیم من از چالوس خوابیدم تا پلخواب  و وقتی که بیدار شدم دیدم ماشین وایستاده مامانم منو بیدار کرد که بیا صبحانه بخور من بیدار شد دیدم منو و مامانم داریم یخ میزنیم از سرما مامانم گفت یاس برو پتو رو از ماشین  بیار و بزار روی دوشت تا گرمت بشه .                                                                          هوا اینقدر سرد بود که چایی سرد شدخلاصه صبحانه خوریم جاتون خالی یک ساعت بعد که ساعت می شد یک ربع به ده بابام دل و جیگر برامون خرید این قدر بهمون چسبید که من گفتم بابایی باز هم بخر :دی 

ما حدودا ساعت یازده رسیدیم کرج

   + یاس - ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۳

من صندلی راک خریدم

سلامممممممممممم

من صندلی راک خریدم بگذارید تعریف کنم 

پدرم به من قول داده بود که جایزه ی معدل امسالم و قبولی فاینال زبان برایم یک صندلی راک بخره لبخند . یه شب وقتی از خونه ی دایی مامانم برمیگشتیم بین راه یهویی پدرم جلوی مبلمان فروشی نگه داشت و گفت پیاده  شین که بریم برای تو صندلی راک بخریم . وقتی رفتیم توی مغازه صندلی نبود و من فکر کردم لابد ندارن و خیلی ناراحت شدم ناراحت ولی وقتی بابایی از فروشنده پرسید گفت داخل انبار دارم .قلب

انبار کنار مغازه بود و سریع در انبار رو باز کرد و من صندلی رو دیدم و خیلی خوشحال شدم . قلب اصلا باورم نمی شد که برام بخرن . همون وقت بابایی گفت یاس بشین روی صندلی ببین خوبه یا نه . منم با کلی خجالت نشستم و کلی خوشحال شدم . البته اولش کمی ترسیدم چشم.

دیگه بابایی سریع پولش رو حساب کرد و گذاشتیم تو ماشین آوردیم خونه . بابایی به من گفت سریع برو بالا پارچه پهن کن تا صندلی رو رویش بذاریم و تمیز کنیم . بعد از اینکه مامانی و بابایی صندلی رو تمیز کردن گذاشتمش توی اتاقم و همیشه از نشستن روش لذت میبرم بغل . جاتون خالی . 

   + یاس - ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳
← صفحه بعد